تبليغاتX
یادداشت های زهرا کوچولو
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
یادداشت های زهرا کوچولو

                  سلام سلام بچه ها

                                     چطوره حال شما

                                   

     هستید خوشحال و خندان

                      چون گل های گلستان

                                       

 سلام به تو ای عزیز

                    

                چه خوشگلی و تمیز

 
لینک نوشته
جمعه بیست و پنجم آبان 1386 -- زهرا کوچولو 

گربه ی شعبده باز

 

گربه ی شعبده باز

 

آقا پیشی خیلی به شعبده بازی علاقه داشت؛

 او همیشه تر دستی های شیر را جلوی دوستانش نمایش می داد؛ و آن ها را سر گرم می کرد.

وقتی خرگوش کوچولو را که دیروز گم شده بود از توی کلاهش در آورد و به خرگوش خانم داد ، خرگوش خانم خیلی خوشحال شد. پیشی به خرگوش گفت : مبادا بار دیگر در کلاهم قایم شود و مادرش را نگران کند.

آقا خرگوش از پیشی خواست تا دمش را که زخم شده با شعبده بازی خوب کند ، ولی پیشی گفت : من جادوگر نیستم و فقط یک شعبده باز هستم ؛ او به آقا خرگوش گفت که پیش آقا خرسه که یک دامپزشک بود ، برود.

آقا خرسه از پیشی تشکر کرد و او را به دوستش که مدیر یک سیرک بود معرفی کرد.

پیشی در سیرک مشغول کار شد و برای همین مجبور شد از جنگل برود.

درست است که پیشی خیلی به کارش علاقه داشت و همه هم از نمایش های او لذت می بردند ، اما بعد از چند وقت دلش برای جنگل تنگ شد.

دوستش از جنگل برای او نامه داد و پیشی وقتی نامه را خواند ، یک تصمیم جدید گرفت.

او با خوشحالی سوار ماشینش شد و به جنگل برگشت تا تعطیلات را پیش دوستانش بگذراند و بعد از تعطیلات دوباره کارش را در سیرک ادامه دهد.

 

 
لینک نوشته
جمعه هجدهم آبان 1386 -- زهرا کوچولو 

دورغ و دوستی
 

دروغ و دوستی

یکه روز امام صادق (ع) در زمین بازی با دوستانش بازی می کرد که یک دفعه امامی می آید و می گوید این بازی را انجام دهیم هر کس به سوال من جواب دهد خود او از بچه ها سوال می پرسد . او از بچه ها سوال می پرسید و فقط امام صادق بود که جواب می داد . یکی از بچه ها به امام گفت : چرا فقط صادق سوال می پرسد نمی شود من سوال بپرسم امام اجازه داد که اونیز سوالی بپرسد . او در ته دلش گفت که الان یک سوال سختی بپرسم که صادق نتواند جواب دهد و او سوالش را پرسید و باز امام صادق جواب داد . با این که  صادق جواب را درست داده بود او گفت که جوابت اشتباه بود . امام فهمیده بود که او دارد دروغ می گوید ولی چیزی نگفت . صادق زمین بازی را ترک کرد و امام از بچه ها خواست تا او را برگردانند و از بچه ای که دروغ گفته بود خواست تا دیگر دروغ نگوید و صادق نیز به شرطی حاضر به بازی شد که او دیگر دروغ نگوید.

 

 

 

 
لینک نوشته
سه شنبه پانزدهم آبان 1386 -- زهرا کوچولو 

داستان الاغ آواز خوان

 

                                                  

 

 

روزی روزگاری در دهکده ای کوچک، آسیابانی بود که الاغی داشت. سالها الاغ برای اسیابان کا ر کرده بود و بارهای سنگین را از اینجا به آنجا برده بود. ولی حالا دیگر پیر شده بود و نمی توانست بار بکشد.

روزی از روزها ، آسیابان الاغ را از خانه اش بیرون کرد و گفت :«برو هر جا که دلت می خواهد. من دیگر علف مفت به تو نمی دهم.»

الاغ بیچاره تا شب ، این طرف و آن طرف رفت. دیگر خسته و گرسنه شده بود. با خود گفت: «باید از اینجا بروم و برای خودم چیزی پیدا کنم و بخورم.»

از دهکده بیرون رفت و به علفزاری رسید و تا می توانست خورد و خوردو سیر شد.با خود گفت :«بد هم نشد حالا دیگر بار نمی برم و منت آسیابان را هم نمی کشم.»

راه افتاد و رفت تا اینکه چشمش به سگی افتاد که تنها و غمگین کنار جاده نشسته بود. الاغ گفت :«سلام دوست من ،چرا تنها نشسته ای ؟ چرا غمگین و ناراحتی؟»

سگ آهی کشید و گفت:«دست به دلم نذار که خیلی خونه!» الاغ پرسید:« آخر برای چه؟»

سگ گفت :«من سال های سال برای صاحبم کار کردم.همراهش به شکار می رفتمک. آن قدر  که خسته و کوفته به خانه بر می گشتم. اما دیروز که ما به شکار رفته بودیم ، گرگی سر راهمان را گرفت و من که پیر شده ام نتوانستم جلویش بایستم و با او بجنگم. صاحبم که از گرگ ترسسیده بود ، همه ی تقصیرها را گردمن من انداخت و امروز  مرا از خانه اش بیرون کرد و گفت :«برو هر جا دلت می خواهد. من با تو کاری ندارم .» من هم آمدم بیرون . حالا نمی دانم کجا بروم و چه خاکی به سرم بریزم.»

الاغ گفت:« غصه نخور خدا بزرگ است و کسی را بی پناه نمی گذارد. بیا دوتایی برویم، جای مناسبی پیدا کنیم و زندگی کنیم.»

 


ادامه مطلب
 
لینک نوشته
چهارشنبه دوم آبان 1386 -- زهرا کوچولو 

من زهرا کوچولوام و فقط 9 سالمه اینقد زور زدم تا این وبلاگو برام ساختند.
حالا که اومدین خوش اومدین ولی اگه نظر ندین ازتون نمی گذرم .

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
یک ضرب المثل یک خاطره
فرشته های زیبا
خانواده و انگشتهای دست!!!
تولد تولد تولدت مبارک
خرگوش خانم بلوط فروش
مهربان ، مثل آفتاب

خدایا مرا پشت و پناهی

فصل ها

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

پیوندها
..:::خوشبختی یعنی کی کجا باشی(کاتالیا):::..
..:::حقیقت - انسانيت - موفقیت(موسی):::..
..::: زندگي(سمیه) :::..
..:::وبلاگ عالی و تفریحی (عیسی):::..
..::: دلنوشته هاي فيلسوف كوچك(ثریاوسمیه) :::..
..:::: طنز و سرگرمی ::::..
..::اين انبوه سيب خورها حال آدم را بهم ميزند (شیرعلی)::..
خاله جووووووووووووووونم
بی نام ونشون
بی ساز و سلاح
سعید / عاشق گم شده
آلوچه ترش / زهرا
من و آجولی هایم / هانیه
عروسک وراج / فائزه
برای با تو بودن دنبال یک بهونه ام/ محمد رضا
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS